![]() | نیامدی و غمت بارها به من سر زد چو در بر او نگشودم نرفت و بر در زد بنا نبود که دل با غم تو بنشیند همین که نام تو را بُرد، من دلم پر زد گریست با من و از قصه جدایی گفت به سرسلامتیام ساغری به ساغر زد چو دید در جگرم تیر بیوفایی را برون کشیدش و اینبار کارگرتر زد چه کرد عشق تو با من که با هزار ستم دلم هنوز برای غم تو میلرزد فاضل نظری |
